خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





آدم شدن از جامی

    پدري با پسري گفت به قهر
    ‏که تو آدم نشوي جان پدر

    حيف از آن عمر که اي بي سروپا
    در پي تربيتت کردم سر

    ‏دل فرزند از اين حرف شکست
    ‏بي خبر از پدرش کرد سفر

    رنج بسيار کشيد و پس از آن
    زندگي گشت به کامش چو شکر

    عاقبت شوکت والايي يافت
    حاکم شهر شد و صاحب زر

    ‏چند روزي بگذشت و پس از آن
    ‏امر فرمود به احضار پدر

    پدرش آمده از راه دراز
    ‏نزد حاکم شد و بشناخت پسر

    پسر از غايت خودخواهي و کبر
    ‏نظر افکند به سراپاي پدر

    ‏گفت گفتي که تو آدم نشوي
    ‏تو کنون حشمت و جاهم بنگر

    ‏پير خنديد و سرش داد تکان
    گفت اين نکته برون شد ازسر
    ‏‏من نگفتم که تو حاکم نشوي!!
    گفتم آدم !!! نشوي جان پدر


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : نشوي ,حاکم ,
    آدم شدن از جامی

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده